|
شب و تاريكي و الكل،دوباره منقل و بافور زني تنها كه مرد او سفر كرده به نيشابور اتاق خالي او، تنهايي و يك عقده ي كهنه تمام ذهنش آماده براي خلوتي ناجور اتاق تنگ او اينبار هم آماده ننگ است فضا لبريز از بوي شراب كهنه ي انگور صداي ضبط صوتش در سكوت خانه مي پيچد سفر، گلهاي غربت، هايده، دشتي، معين، ماهور صداي در، طرف آمد، ولي حالا كه وقتش نيست مواظب باش زن ! شايد كسي مي پايدت از دور شبيه مرغ پر كنده وجودش مضطرب از اين كه شايد شوهرش فهميده كه ـ اين قافيه سانسور!!! دلش را زن به دريا زد ، صدا زد ـ هي ! تو كي هستي؟ چه مي خواهي؟ برو گمشو و گرنه مي شوم مجبور... صدا از پشت در برخاست، خانم ! نامه آوردم كمي دير است شرمنده ولي مامورم و معزور و مرد آن نامه را انداخت و زن نامه را برداشت... و حالا نامه هم واشد، نوشته دوستت دارم عزيزم بي تو تنها هستم و مي بوسمت از دور دلم مي خواست بر گردم ولي اينجا گرفتارم و مي دانم از اين دوري شدي دلخسته و رنجور هميشه ياد تو هستم، خداحافظ به يادم باش فرستنده ـ اتابك شوهرت از شهر نيشابور
+ نوشته شده در 88/03/23 8:56 بعد از ظهر توسط عسل |
رفتي ولي برايم جا ماند قلب كالي اي نازنين مسافر امروز در چه حالي؟؟ من بي تو جغد شومي بر پشت بام غربت حرفي بزن غريبه آخر مگر تو لالي؟؟ با حس خيس چشمت رفتيم سمت حافظ با دست هاي سبزش باران گرفت فالي فالي كه ما دو تا را در بيكران رها كرد اي دل بخواب آرام در اوج بي خيالي اي درد ها بروئيد بر شانه هاي شعرم تا كي من و نگاهش در قاب هاي خالي هي بغض پشت بغض و هي گريه پشت گريه دستي تو را نچيده است انگار چند سالي چشمان عشق بي تو در انتظار گم شد امشب به خاطر من بگذر از اين حوالي + نوشته شده در 88/03/23 8:45 بعد از ظهر توسط عسل |
|
| ||||||